الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

312

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( حبره جامه‌اى است يمنى كه در آن زمان گرانبها بود ) . ( 1 ) شيخ مفيد گفت : چون با حسين عليه السّلام نماند مگر سه تن از اهل بيت او روى به آن قوم آورد و آنها را مىراند و دور مىساخت و آن سه تن حمايت مىكردند تا آنها كشته شدند و امام عليه السّلام تنها ماند و زخمهاى سنگين بر پيكر شريفش آمده بود پس شمشير بر آنها مىزد و آنان از راست و چپ پراكنده مىشدند . حميد بن مسلم گفت : نديدم بىيار مانده‌اى و تنها شده‌اى كه فرزندان و اهل بيت و ياران او كشته شوند بدان قوّت قلب و ضبط نفس كه او بود و پيادگان بر او حمله مىكردند و آنها را از راست و چپ مىراند چنان كه كلّهء بزان وقتى گرگ بر آنها حمله كند ؛ چون شمر اين بديد سواران را به مدد خود طلبيد كه از پشت پيادگان باشند ( و مانع فرار آنها شوند ) و كمانداران را گفت تير افكندند بدن شريف امام مانند خار پشت شد و دست از پيكار بداشت و آن سپاه پيش روى او بايستادند و زينب به در خيمه آمد و فرياد زد عمر بن سعد را : واى بر تو آيا ابو عبد اللّه را مىكشند و تو خيره به دو مىنگرى ؟ عمر هيچ جواب نداد زينب فرياد زد : واى بر شما آيا مسلمانى ميان شما نيست ؟ هيچ‌كس جواب نگفت . ( 2 ) و در روايت طبرى است كه عمر بن سعد نزديك حسين عليه السّلام آمد زينب گفت : اى عمر بن سعد آيا ابى عبد اللّه را مىكشند و تو نگاه مىكنى ؟ راوى گفت : گويى ديدم سرشك عمر بر گونهء و ريشش مىريخت و روى از او بگردانيد . و سيّد گويد : چون زخم بر پيكر مبارك آن حضرت بسيار شد و مانند خار پشت گشت صالح بن وهب يزنى نيزه بر تهيگاه آن حضرت زد كه امام عليه السّلام از اسب به زمين افتاد بگونهء راست و مىگفت : بسم اللّه و باللّه و على ملّة رسول اللّه آنگاه برخاست - صلوات اللّه عليه - راوى گفت : زينب دختر على عليه السّلام از در خيمه بيرون آمد و فرياد مىزد : « وا اخاه وا سيّداه وا اهل بيتاه ليت السّماء اطبقت على الأرض و ليت الجبال تدكدكت على السّهل » . يعنى : « اى كاش آسمان بر زمين مىافتاد و اى كاش كوهها خرد و پراكنده بر هامون مىريخت » . و شمر بن ذى الجوشن بر اصحاب خويش بانگ زد كه : اين مرد را چرا منتظر گذاشتيد و از هر سوى بر وى تاختند انتهى . ( 3 ) و از حميد بن مسلم روايت شده است كه گفت : حسين عليه السّلام جبّه‌اى از خز [ 1 ] پوشيده بود

--> [ 1 ] مترجم گويد : پيش از اين گفتيم كه : در جنگ و در نظر دشمن مطلقا لباس فاخر پوشيدن سنت است اما خز در ازمنهء مختلف بر معانى مختلفه اطلاق مىگشت و اهل لغت در معنى آن خلاف كرده‌اند و در همه زمان سخت گرانبها بود . و ابن اثير گويد : در زمان ما جامهء ابريشيمينه است . و در بعضى روايت آمده كه : آن حيوان دريايى است كه گاه در خشكى نيز مىآيد . و در مصباح المنير گويد : خز پشم گوسفند دريايى است پس جامهء بافتنى است . و بعضى فقها گفته‌اند : مانند ماهى است بيرون آب زيست